شده تا حالا دلت نخواد دیگه زندگی کنی؟! یعنی نه اینکه نخوای، نتونی!
به یه جایی برسی که ببینی دیگه هیچی برات مهم نیست. از چیزی خوشحال نمی شی و حتی برای خوشحال شدن تلاشی هم نمی کنی. نسبت به همه چی بی تفاوت بشی و هیچ امیدی هم برات نمونده باشه...
من مدت هاست به این مرض گرفتار شدم. یه جای دنیا وایستادم، بی هدف تر و ناامیدتر از همیشه تلف شدن عمرم رو تماشا می کنم. اصلا هم برام اهمیتی نداره فردا چی پیش میاد، انگار حس می کنم فردایی نخواهد بود.
توی زندگیم یه حفره ی بزرگ می بینم که با هیچی پر نمیشه. دور و بریامم انگار دیگه رمقی براشون نمونده، هممون از پا دراومدیم و سعی می کنیم سینه خیز خودمون رو به یه سمت و سویی بکشیم ولی انگار فایده نداره، همه جا تاریکه و هیچ نوری هم دیده نمی شه.
آبجی می گه افسردگیه، من نمی گم نیست اما نمی خوامم درمانش کنم. برم پیش یکی دیوونه تر از خودم که بشینه برام از خوبیای زندگی بگه غافل از اینکه من تمام خوبیای زندگیمو تو یه چشم به هم زدن از دست دادم...
از نظر من زندگی در درجه اول یعنی خانواده، یعنی شادی و سلامتیشون. وقتی همه اینا رو از دست داده باشی دیگه چه طور می شه ادامه داد؟؟
بالاخره دلمو به دریا زدم و رفتم باهاش صحبت کردم...
خسته شده بودم از این موش و گربه بازی، اینکه هرجا هستیم جفتمون معذبیم. انگار همه ما دونفر رو زیرنظر دارن.
چند روز پیش توی تولد آقای الف یکی از دوستای خواهرم بهش گفته بود که شنیدم پل از پریا خوشش میاد!! بعدشم شروع کرده بود از خوبیای طرف گقتن و اینکه بهتره من از دستش ندم!
حالا منِ بیچاره اصلن روحم از این جریان خبر نداره و حتی یک کلمه هم با پل حرف نزدیم که بخواد بهم ابراز علاقه کنه! اینکه چرا همه می دونن به جز خودم، واقعن جای سوال بود برام.
خلاصه چند روز بعد از این ماجرا که دیدمش به خودم جرات دادم و بهش گفتم می خوام باهاش حرف بزنم. وقتی برخوردش رو دیدم تازه فهمیدم چرا همه اینقدر ازش تعریف می کنن و خوبشو می گن.
پسر کاملن فهمیده و متشخصی بود، با همون جمله های اولش فهمیدم که لازم نیست خیلی به خودم سختی بدم و بحث رو طولانیش کنم. بهم گفت که فقط ازم تعریف کرده و به دوستاش گفته که من خوشگلم، و این جمله رو با چنان حرارتی می گفت که دلم می خواست محکم بگیرمش بغلم و ببوسمش!
منم گفتم که حدس زده بودم منظوری نداشتی و به خاطر سو تفاهم بقیه همچین بحثی شکل گرفته.
آخرش هم خیلی مودبانه شماره اش رو به من داد و گفت اگه توی درس مشکلی داشتم می تونم رو کمکش حساب کنم.
ظاهرن همه چیز به خوبی پیش رفت، ولی این وسط کسی نفهمید تو دل من چی گذشته و می گذره!
شاید یه حس زودگذره که به خاطر حرفای دیگران و تصور اینکه پل بهم علاقه داره، به وجود اومده اما هرچی هست این روزا بدجوری داره اذیتم می کنه...
وقتی غرورت می شکنه با هیچی نمی شه تیکه هاش رو به هم پیوند زد...
آدم ها گاهی چقدر می تونن پست و بی شخصیت بشن!
متنفرم از این زندگی لعنتی، خستـــــــــــــــــــــه شـــــــــــــــــــــدم خداااااااااااا
جشن تولد یکی از اهالی ساختمان بود و ما هم دعوت شده بودیم. با چند تا از بچه ها یه کادو میگیریم، قرارمون این بود که همه خونه ی ما جمع بشن. وقتی همه اومدن میریم طبقه پایین و تا پاسی از شب اونجا می مونیم.
نصف شبه و من برای کاری میخوام برم اتاقم، وارد آسانسور که می شم یه آقای ایرانی که خوابگاهش روبروی اتاق منه و تازه با هم آشنا شدیم با من سوار آسانسور میشه. کاملا" مشخصه که حواسش سر جاش نیست و حسابی مسته!
تا طبقه ششم یه مدت طول می کشه و بعد از اینکه چند جمله ی بی معنی تحویلم میده با حالت خاصی بهم نزدیک میشه و منو به دیوار چفت می کنه، عصبی می شم و سعی می کنم با دستام هلش بدم عقب. با اینکه حس می کردم می فهمه که داره چیکار می کنه بهش گفتم "برو عقب، مثل اینکه خیلی مست شدی!" همونطور بی اعتنا به کارش ادامه میده، صورتش رو به گردنم نزدیک کرده و زیر لب یه چیزایی می گه.
همین که میرسیم از آسانسور میپرم بیرون و سعی می کنم به خودم مسلط باشم. دستمو می گیره و اصرار می کنه برم خونه اش تا با هم یه چایی بخوریم!!!
با تمام توان خودم رو عقب می کشم و محترمانه می گم نه. تاثیری نداره، در حالیکه بازوم رو گرفته منو به سمت خونه اش می کشونه و درو باز می کنه. ایندفه دیگه بیخیال ادب و احترام میشم و دستش رو از خودم جدا می کنم. سوار آسانسور می شم و سریع میرم طبقه پایین...
لعنت به ماهایی که یاد نگرفتیم به حریم بقیه احترام بذاریم، لعنت به این دنیایی که ما توش زندگی می کنیم
چند وقته بدجوری هوس مسافرت کردم، اینهمه مکان دیدنی اینجا هست که من همیشه دلم می خواسته بتونم برم اما حالا که موقعیتش فراهم شده حتی یه دونه اش رو هم نرفتم.
دیروز شوهر خواهرم ایمیل زده که می خواد آخر هفته دیگه بره کنار دریا و پرسیده که من و آبجی هم پایه ایم یا نه؟! منو میگی از خوشحالی بال درآورده بودم، مخصوصن که عاشق دریام و همیشه آرزوم بوده برم کنار دریا... ولی همین که جریان رو به خاله گفتم تمام ذوق و شوقم دود شد رفت هوا! آخه اصلن حواسم نبود که این آخر هفته مصادف میشه با روزی که قرار گذاشته بودیم با خاله اینا بریم وین! نه اینکه من همش غر میزدم که می خوام برم مسافرت، به خاطر همین خاله یه روزی رو تعیین کرد که همه بریم اتریش. ولی من اون موقع فکر کردم فقط واسه دلخوشی منه و مثل برنامه های دیگه کنسل میشه میره پی کارش! برا همین اصلن جدی نگرفتم و حتی تاریخی رو هم که خاله تعیین کرده بود همون لحظه فراموش کردم... تازه اخلاق خاله هم طوریه که نمی شه گفت من نمیام و می خوام برم یه جای دیگه، انگار عادت کرده با ما هم مثل دانشجوهاش برخورد کنه
خیلی اعصابم داغونه! شدم مثل بچه ای که بهش اجازه کاری رو ندادن و اونم نمیتونه رو حرف بزرگترش حرف بزنه...
واقعن کلافه ام، تو همچین موقعیتایی نمی دونم باید چیکار کنم. اصلن می شه راه حلی پیدا کرد یا باید برخلاف میلم از این فرصت استثنایی! بگذرم و کاری رو انجام بدم که دوست ندارم؟
واقعا راست گفتن که "آدم تا مریض نشه قدر سلامتی رو نمی فهمه"، حالا بماند که کلن سلامتی به ما نیومده اما خوب بازم گفتن "از بد بدتر هم هست." بنابراین می فهمیم که درکل هرچی گفتن راست گفتن، خدا خیرشون بده!
تو این یه هفته مریضی جز خوردن و خوابیدن، و البته تا جایی که توان داشتم نق زدن، کار مفید! دیگه ای انجام ندادم. فقط چهارشنبه شب، نه اینکه خیلی حالم خوب بود و حسابی سالم و سرحال بودم، پامو کردم تو یه کفش که من می خوام برم پارتی دانشگاه! خدائیش داشتم می پوسیدم تو خونه، بس که همش می نشستم پای پنجره و آدمای مسن و سالمند می دیدم دپسرده تر شده بودم. از اونجایی که تو این خراب شده حتی یه دوست هم ندارم شدیدن احتیاج به تنوع پیدا کرده بودم و می خواستم هرطور شده برم تو یه محیط شلوغ و یه کم از زندگی لذت که چه عرض کنم لااقل تنفرم کمتر بشه!
این بود که با آبجی عازم دانشگاه شدیم. چشمتون روز بد نبینه یه دو ساعتی اونجا جفتک پروندیم و وقتی دیگه حس کردم چیزی نمونده رو به قبله هلاک شم، تازه یادمون اومد که ای داد بیداد اتوبوس و تراموا که تا ساعت 22 بیشتر نیست و انگار امشبه رو همینجا موندنی شدیم!
شانس آوردیم که چشممون افتاد به چندتا از بچه های ایرانی و یکیشون با ماشین ما رو تا خونه رسوند. لازم به ذکر است که جناب پل هم با ما مشرف شدن البته اینم بگم که رفت خونه خودش یه وقت کسی فکر بد نکنه
اون اواخر که آبجی داشت در به در دنبال یکی می گشت تا مارو برسونه خونه، پل اومد طرف من و شروع کرد به صحبت و خوش و بش، ولی با کمال تعجب دیدم بااینکه لباش حرکت می کنه اما دریغ از یک کلمه که از دهن این بشر خارج بشه! هی دقت کردم گفتم نکنه صدای موزیک بالاس یا شاید من کر شدم دیدم نخیر داره با اعتماد بنفس کامل حرف میزنه و گاهی هم منتظر جواب من میمونه. به خودم جرات دادم و گفتم ببخشد من اصلن نمی شنوم چی می گی!
بعد تازه آقا برداشته می گه آخ شرمنده من یه کم سرما خوردم صدام گرفته!
یه کــــــــــــــــم؟؟؟
هیچی دیگه فکر کنم از اون یه کم سرماخوردگیشون یه اپسیلونش هم نصیب ما شد و بنده از اون روز نه تنها بدتر شدم بلکه صدام هم کُمپِلت سایلنت شده با اجازتون
بدترین قسمت سرماخوردگی بی حالیشه، اینکه اینقدر کسل و بی حوصله میشی که نای بلند شدن از تو رختخواب رو نداری.
من وقتی سرما می خورم مثل بچه ها می شم، اینقدر که نق میزنم و بهونه می گیرم. از اینکه مجبور باشم تو خونه بمونم و هی جوشونده گیاهی تلخ بخورم متنفرم
تازه امروز با این حال نذار باید میرفتم پیش استاد راهنما که بهم بگه چه واحدایی رو این ترم بگذرونم. بیچاره از هر جمله که می گفتم فقط یک کلمه شو می فهمید تازه اونم فکر کنم خودش حدس میزد! نه که این بینی محترم کیپ بود، همه ی حروف یه جور دیگه ادا می شد. حالا بماند که در حالت عادی هم هرچی سعی کنم نمیتونم بدون لهجه حرف بزنم. الان که دیگه شده بود قوز بالا قوز...
ولی خوب به هر بدبختی بود گذشت و یه خورده از استرسی که به خاطرش این چند روزه داشتم کم شد.
از حالا باید چندتا کلاس دیگه رو هم برم و درحالیکه تقریبن می شه گفت الان وسطای ترمه من با اعتماد بنفس هرچه تمام میخوام این کلاسا رو از نصفه شرکت کنم تا مشت محکمی شود بر دهان هرکی گفت من به این زودی امتحان زبان رو قبول و وارد دانشگاه بشم!
مطالب قدیمی تر »
